|
In The Country of Last Things
|
مبزو : امتیاز نهایی (وودی آلن ) نقطه اوج دوباره ای بود برای پرونده ی پربار و پیوسته آلن در این چند دهه و چهل و اندی فیلمی که ساخته است .
نوای حزن انگیز موسیقی اپرایی که با خش های صفحه ی گرامافون به گوش می رسد .
" اون مردی که گفت من ترجیح می دهم خوش شانس باشم تا خوب عمق زندگی را دیده بود. "
توپی طلایی رنگ از روی تور تنیس می رود و می آید ، ناگهان توپ به لبه ی تور می خورد و مستقیم روی آن بالا می رود و تصویر ثابت می شود .
" در یه مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد میکنه و در یک آن ، ممکنه عقب بره یا جلو ؛ با یه مقدار شانس میره جلو برنده میشی ، یا شاید نره و بازنده بشی . "
کریس جوان فقیری که با تنها راه در اختیار خود ، یعنی تنیس خود را از ایرلند به قلب انگلیس رسانده و بنا به کار خود یعنی یاد دادن تنیس به مبتدیان با اشراف و پولدارهای لندن همنشین می شود . کاری ( آموزش تنیس ) که اصلا از آن لذت نمی برد اما بنا به منفعت طلبی آن را ادامه می دهد و با جان و دل آن را حفظ می کند و تمام تلاش خود را به کار می برد تا در آن پیشرفت کند .
وودی آلن از همین ابتدا پایه های فکری و معیارهای تصمیم گیری شخصیت های خود را می چیند . در ادامه آلن بنای عشقی را می گذارد که لحظه ای بعد ممنوعه جلوه می کند . کریس راهی بهتر پیدا می کند و با استفاده از خانواده ی پولداری که توسط پسر ( تام ) با آنها آشنا شده خود را به دختر آنها ( کلوئی ) نزدیک می کند و سپس با او ازدواج می کند اما همچنان دل در گروی عشق ممنوعه خود یعنی نامزد تام ( نولا ) دارد ، در ادامه با فشارهای خانواده که اصلا دختر امریکایی را مناسب پسر خود نمی بینند ؛ تام با شخص دیگری ازدواج می کند و از نولا جدا می شود . خانواده با کریس بهترین رفتار را می کند و در شرکت پدر کلوئی مرتب پیشرفت می کند و به نوعی پسرخوانده ی خانواده محسوب می شود ، ناگهان دوباره کریس با نولا روبرو می شود و رابطه ای مخفی بین آنها برقرار می شود اما بعد از مدتی هوس های کریس فروکش می کند و بین نابودی و نجات خوشبختی دائمی خود که ماندن با کلوئی برمی گردد باید یکی را انتخاب کند و منفعت طلبی تنها روش کریس است . بعد از انجام نقشه ای هولناک و کشتن نولا و همسایه اش ، تمامی جواهراتی که بنا به صحنه سازی حادثه برداشته به رودخانه می اندازد و در آخر حلقه ای طلا را پرتاب می کند ولی در حرکت خود به سمت رودخانه به لبه ی نرده های کنار آن می خورد و به آب نمی افتد . پلیس همه را فرا می خواند ، از کریس هم بازجویی می شود و انکار رابطه اش با رو کردن دفترچه خاطرات نولا برملا می شود ولی اینبار شانس با او همراه است و همین نرفتن حلقه ( توپ ) او را نجات می دهد و قتل را به گردن معتادی می اندازد که قادر به اثبات بی گناهی خود نیست .
آلن در این فیلم از شانس می گوید و تاثیر آن در زندگی هر شخص و از ترس اینکه مردم دوست ندارن شانس را چیره بر زندگی خود ببینند ؛ اما آلن در فیلم خود این را هم یادآور می شود که شانس در راستای اعمال و امیال ماست ، مانند آنجایی که نامزد تام ، نولا ، پس از جداشدن و رفتن در یک گالری نقاشی شانسی کریس را می بیند .
و حتی در پایان فیلم یادآور می شود شانس تغییر خاصی در عمق زندگی نمی تواند ایجاد کند تنها ظاهر قضیه است که دستخوش تغییر می شود ، مانند شانسی که کریس در آخر فیلم می آورد و از شناسایی شدن در می رود اما در انتها خود را در زندانی می یابد که زندانبانش وجدان اوست و شانس تنها ظاهر تاثیر نقشه ی کریس را از زندانی فیزیکی به زندانی درونی تغییر می دهد .
جالب اینجاست که در لحظه ی آخر شروع فیلمبرداری فیلم کیت وینسلت از کاز در فیلم سرباز می زند و ساخته شدن آن را معلق می کند اما از خوش شانسی آلن اسکارلت یوهانسون در لندن حاضر می شود و آلن با تغییراتی جزئی در نوع رابطه و اصلیت این نقش فیلم را می سازد !
* عنوان مطلب نام کتابی است از پل استر
مبزو : چقدر در حرف زدن های خودمون خود سانسوری داریم ؟ واقعا نمی شود این مسئله را روشن کرد ، هر فردی بنا به رابطه ای که با شخص طرف صحبتش دارد حتما مقداری خود سانسوری از خود بروز می دهد ما با دوستانمان در مورد چیزهایی صحبت می کنیم که در برابر خانواده آن را سانسور می کنیم و برعکس ... اما آیا این واقعا خود سانسوری است ؟ همیشه برای دلیل آوردن از صحبت هایی که با خانواده ها در میان نمی گذاریم بحث اخلاق و حیا را پیش می کشیم در صورتی که 90% موارد هیچ ربطی به این قواعد اخلاقی ( از نوع معقولش ) ندارد و برای صحبت هایی که در رابطه با دوستان انجام نمی دیم در پس ذهن خود آگاهیم که از روی محافظه کاریست با این که پیش خودمون و در ذهنمان هم صد در صد این مورد را رد می کنیم و خودمون رو فردی آزاداندیش تلقی می کنیم ، خود سانسوری فراتر از این موارد است حتی بسیاری از خود سانسوری ها در حرف هایی است که ما بنا به شرایط می زنیم و این خود سانسوری بسیار پنهان و از لایه های زیرین ذهن ما بر ما قلبه می کند و به راحتی ما را دچار تناقضی در رفتار و افکارمان می کند و بدتر از آن چون سازوکاری پیچیده در خود دارد افکار ما را مانند رفتار ظاهرسازی شده ما در می آورد .
کاریکاتور : حسن کریم زاده طراح گرافیک و کاریکاتوریست .
مبزو : فیلم ادونچر لند داستانی امریکن پایی ( یکی از محبوب ترین فیلم های تاریخ دی وی دی در ایران !!! ) را با مختصات دهه هشتادی تعریف می کند تا شاید فرجی شود بر داستان و شخصیت های وحشتناک تکراری خودش ، که نمی شود !

برنان شخصیت پسری نوجوان را دارد که در رابطه های خود با دخترها شکست می خورد و با خوردن خانواده اش به مشکلات مالی و جدایی از دوست خود که عازم اروپاست در شهربازی شهر مشغول کار می شود ، این دوست در لحظه ی جدایی بسته ای مواد به برنان می دهد که در فیلم به عنوان مک گافین ! ازش استفاده می شه و جالب تر اینکه همین مواد ، بیشتر از کارها و شخصیت برنان در زندگیش تاثیرات مثبت می گذارد و این جریان هم با دهه هشتادی بودن فیلم ارتباط داده می شود . این مسئله ی مواد و رابطه های بی بند و بار جنسی در دهه هفتاد و هشتاد آمریکا در فیلم شب های بوگی توسط پل توماس اندرسن به خوبی نقد شده بود ولی اینجا در کل این موارد در خدمت داستان سبک و نوجوانان پسند فیلم است . داستان فیلم از کمترین پیچش برخوردار است و تمامی جذابیت فیلم بروی فضاسازی و شخصیت پردازی شخصیت ها سوار شده تا آنجایی که در اواسط فیلم با نگاه به اتفاقات رخ داده در فیلم دچار یک سرخوردگی فلسفی از نوع بیننده ی سرکار گذاشته شده می شویم !
شخصیت های فیلم از تیپ های کلیشه شده بالاتر نمی روند حتی برنان و امیلی ( ام ) که دو نقش محوری هستند و تمام فیلم بر اساس حرکات و تصمیمات آنهاست ؛ بقیه ی کاراکترهای داخل شهر بازی و والدین ام و برنان از اولین صحنه خود را برای بیننده لو می دهند و تمامی تصمیمات آنها بر اساس الگوی رفتاری تیپ هایشان قابل حدس زدن است . کارگردان حتی در فضاسازیه دهه هشتادی فیلم هم موفق نبوده و در خیلی از صحنه های شهربازی ما این برهه زمانی را حس نمی کنیم و به همین دلیل به نماهای بسته از شوهای قدیمی و ماشین های آن زمان پناه برده است و حجم بالای تصاویر داخل ماشینی هم از همین رو قابل توجیه است . در انتها پایان بندی بی رمق فیلم تنها یک مزید را برای ما بر ارمغان می آورد که حداقل با فیلم ضعیف یک دستی روبرو بودیم که از اول بد شروع شد و تا آخر بد ماند !
مبزو : فیلم یتیم متعلق به یکی از زیر ژانرهای پرکاربرد " فیلم ترسناک " یعنی " بچه ی شیطان صفت " است . داستان فیلم در یک خط خلاصه می شود ، استر یتیم مجهول هویتی که با اعمال شیطانی خود خانواده ای را نابود می کند . در ابتدا فیلم با فضاسازی و دکوپاژ عالی شروع می شود و همان موارد قرار دادی در مقدمه این گونه فیلم ها را با رمز آلودی خاصی به بیننده منتقل می کند و با این ترفند بیننده را به خاطر داستان کلیشه ای خود نمی راند ، با ورود بچه ی یتیم به خانه اتفاقات آغاز می شود ، استر با نوع خاص لباس پوشیدن و ارتباطی که با اطرافیان خود ایجاد می کند آنها را به مبارزه می طلبد و برای تک تک افراد انتقامی خونین به راه می اندازد .

در فیلم تمامی افه ها و موارد آشنای این نوع کودکان در فیلم های پیشین به کار گرفته می شود حتی دو تمی که با گره افکنی داستان مشخص می شود که هیچ کاربردی ندارد هم در فیلم گنجانده شده ، بی موردترین آنها اصلیت روسی استر هست که بی هیچ دلیلی مدام در فیلم گوشزد می شود و در گره افکنی آخر زیر سوال برده می شود و دومین افه ی بی مورد انجیل استر و نشانه های مذهبیه اوست که ربطی به نوع شخصیت پردازی این کاراکتر ندارد و فقط در جاهای مختلفی کارگردان از این ضمینه چینی ها برای حدس زدن های اشتباه از سوی بیننده استفاده کرده است و در واقع دلیل کافی برای وجود آنها در فیلم نیست .
اما محور فیلم بر روانشناسی و عقده ها و خشونت های گذشته ی استر است و راههای زمینی و خشونتی ملموس در فیلم را جاری می سازد و این کار هم بر ابتکار و تازگی فیلم می افزاید و موجب ترسناک تر شدن آن می شود .
میک لاسال ، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل ، فیلم «یتیم» فیلمی است شلخته، فرومایه و بی شرم و بسیار سرگرم کننده، که هر چه در یک فیلم ترسناک بچه محور هیجانی بخواهید، در خود جمع دارد و با چنان افراط و سرخوشی که علیرغم سوژه تکراری، همچنان شگفتی و خیرگی دارد، و از صحنه تولد بچه مرده در آغاز فیلم، که انگار تجلیل از دیوید کروننبرگ، خالق فیلمهای ترسناک است، تا اوج وحشت و خشونت در پایان فیلم، دوساعت فروپاشی روانی است .
فیلم «یتیم» به خاطر تصویر خشونت آمیزی که از اعمال شیطانی یک بچه پرورشگاهی نشان می دهد، از سوی هواداران حقوق کودک و سازمانهای فعال در یافتن والدین برای بچه های یتیم مورد انتقاد قرار گرفته است.
اما بازیگران و سازندگان آن اعتقاد دارند اگر آنها فیلم را ببینند متوجه می شوند که نخواسته ایم در مورد پرورشگاه بیانیه صادر کنیم .
فیلم «یتیم» کار یک هنرمند سی و چهار ساله اسپانیولی است به نام هوم کولت سرا Jaume Collet - Serra که فیلم موفقی دارد با شرکت کیونو بکر، در نقش سانیاگو مونس، فوتبالیست رئال مادرید، و با فیلم خانه مومی House of Wax به تماشاگران معرفی شد. فیلم یتیم سومین فیلم هوم کولت سرا است و فیلمی است که خواسته در درون یک ژانر مشخص، نوآوری بکند .* عنوان مطلب آخرین دیالوگ فیلم است .
«دیدی برای من چی درست کرده؟» این را جولز آسنر همسر استیون سودربرگ میگوید که یک نویسنده است. او تازه به خانه خودشان در لس آنجلس بازگشته و مشتاقانه میخواهد کادوی خود را به من نشان بدهد. اعتراف میکنم این هدیه را ندیدهام که البته خیلی زود از حرفی که زدهام شرمنده میشوم. کادوی او یک نقاشی دیواری به عرض شش فوت است که درست پشت سرم روی دیوار اتاقنشین قرار دارد.
در همان حال که دور هم جمع میشویم، سودربرگ با لبخند میگوید: «این را چند سال پیش درست کردم. یک جور مجازات برای تمام ساعتهایی است که صرف خواندن روزنامههای مختلف کردم.» نقاشی دیواری خانه سودربرگ کولاژی از صدها عکس بریده شده از نشریههای خاله زنکی مانند «این تاچ» و «یواس ویکلی» است، انگار که آنا نیکول اسمیت، جسیکا سیمپسن و بریتنی اسپیرز همه و همه دارند لبخند میزنند.
یک اعتیاد نامعمول
سودربرگ ادامه میدهد: «میدانی اعتیاد به این مجلهها از کجا آمده؟ فرودگاهها. من وقت زیادی را در فرودگاهها میگذرانم و تمام اینها را در آنجا جمع کردهام. اما شش ماه بریدن همه این عکسها حالم را خوب کرد.»
ممکن است بگویید بلعیدن مجلههای خالهزنکی یک اعتیاد نامعمول برای یکی از ماهرترین فیلمسازان سینمای مدرن است. هرچند سودربرگ همیشه علاقه خود را به اینکه مردم چه برداشتی از خودشان و دیگران دارند، ثابت کرده است. این گرایش واحد چیزی است که بعضی از رشتههای دوران کاری 20 ساله او را به هم پیوند میدهد.
قطعاً این علاقه زیر بنای دو فیلم جدید او را تشکیل میدهد، یکی درام تجربی «تجربه دوستی» و دیگری فیلم پرهزینهتر «خبرچین!» با بازی مت دیمن. هر دو فیلم در آمریکا اکران شده و تا اواخر سال در بریتانیا هم روی پرده میروند.
فیلم اول داستان دختری با بازی ساشاگری است که آدمهای اطراف او تحت فشار پیامدهای فروپاشی مالی هستند. این فیلم با واکنشهای متفاوت روبهرو شده است. سودربرگ میگوید: «راستش را بخواهید، واقعاً به این فیلم افتخار میکنم.»
نوری در تاریکی
تهیهکننده و کارگردان اکنون 46 ساله، از سال 1989 که با «جنسیت، دروغها و نوارهای ویدیویی» گل کرد و جایزه نخل طلای جشنواره کن را برد، یکی از هیجانانگیزترین فیلمسازان آمریکا بوده است. او در کنار کوئنتین تارانتینو، مایکل مان، اسپایک جونز و دیوید فینچر چهره فیلمسازی در آمریکا را تغییر داد و یکی از عوامل شکوفایی سینمای مستقل در اوایل دهه 1990 بود.
سودربرگ میگوید: «وقتی اولین فیلم من به بازار آمد، یکی از بدترین دهههای سینمای آمریکا رو به پایان بود. من واقعاً به مناسبت زمانی اعتقاد دارم، همین طور به روح زمان. ما اتفاق مناسب در زمان مناسب بودیم.» هرچند سالهای پس از نمایش اولین فیلم سودربرگ، برای او هم به لحاظ انتقادی و هم از نظر تجاری ناامیدکننده بود و فیلمهایی چون «کافکا» (1991)، «سلطان تپه» (1993) و «شیزوپلیس» (1996) تنها تعداد محدودی تماشاگر پیدا کردند.
اما بعد «خارج از دید» (1998)، اولین همکاری سودربرگ با جرج کلونی و فیلمهای برنده اسکار «ارین براکوویچ» و «قاچاق» (هر دو سال 2000) از راه رسیدند. سودربرگ برای «قاچاق» اسکار بهترین کارگردانی را برد. از آن زمان تاکنون او انبوهی از فیلمهای بسیار موفق مانند سهگانه «اوشن» (2007-2001)، همین طور چند شکست تجاری مانند «سولاریس» (2002) و «آلمانی خوب» (2006) را روانه سینماها کرده است.
سودربرگ میگوید: «در تمام این سالها در محاسبات اشتباه میکردم. بعضی ایدههایم آن قدر گسترده نبود که پرسود از کار دربیاید. فیلمهایی مانند «سولاریس» و «آلمانی خوب» فیلمهای ضعیفی نبودند یا بد ساخته نشده بودند. این فیلمها شکست خوردند برای اینکه ایدهها خیلی محدود بود. کمتر کسی به این ایدهها علاقه نشان داد. «آلمانی خوب» در دنیا فقط پنج میلیون دلار فروخت.»
هزینه ساخت «آلمانی خوب» 32 میلیون دلار بود. سودربرگ با لبخند میگوید: «و هیچ نسخه پنج میلیون دلاری از آن فیلم وجود ندارد. من ایده فیلمی را به برادران وارنر فروختم که در گیشه موفق نبود و فقط نظر منتقدان را جلب کرد.»
اشتباه، بیاشتباه
و این کاری است که سودربرگ معمولاً انجام میدهد. او میگوید: «اما این مسئله نباید تکرار شود. حداقل در آمریکا! وگرنه سرمان را میبرند و میکشند. من در حرفه پرخرجی هستم و در ازای تکرار یک شکست به شما مدال افتخار نمیدهند. یکی از تعاریف قدیمی حماقت این است که یک کار را دائم تکرار کنی و امیدوار باشی به یک نتیجه دیگر برسی. اگر نتوانم کارنامهام را مرور و اشتباهاتم را تصحیح کنم، ابله هستم. نباید مزخرف بسازم، اما نباید هم به آدمها میلیون دلار ضرر بزنم.»
پروژههای کوچکتر سودربرگ مانند فیلم سال 2005 «حباب» - که با مبلغی حدود 6/1 میلیون دلار با حضور بازیگران غیرحرفهای تولید شد - و «تجربه دوستی» با کمترین بودجه و با سود حاصل از فیلمهای بزرگتر و تجاریتر او ساخته میشوند. فیلمهایی مانند «خبرچین!» با بازی مت دیمن ستاره فیلمهای «اوشن» که پس از بازی در مجموعه فیلمهای «جیسن بورن» یکی از چهرههای مطرح هالیوود است.
هرچند موضوع فیلم جدید آنها - رسوایی تبانی در قیمتگذاری لیزین، یک ماده افزودنی غذایی - از دنیایی نه چندان پرجاذبه میآید. مایکل مان با «خودی» یک توطئه پیچیده در صنعت را به یک فیلم موفق هالیوودی تبدیل کرد، اما سودربرگ در «خبرچین!» نگاه سادهتری به قضیه داشته است. او میگوید: «من «خودی» را خیلی دوست دارم و حس کردم باید کاری متفاوت انجام بدهم.»
پا جای پای بیلی وایلدر
سودربرگ در ادامه میگوید: «باید چیزی مخصوص خودم را به داستان اضافه میکردم. در مورد «خبرچین!» احساسم این بود که این داستان یک جورهایی بامزه است. ایده اصلی دروغی است که پر و بال پیدا میکند و این خود یک فرض کمدی خیلی خوب است.»
«خبرچین!» بر مبنای داستانی واقعی ساخته شده و درباره مارک ویتکر، یک مدیر مبتلا به اختلال شخصیتی در شرکت آرچر دانیلز میدلند ADM در ایالت ایلینویز است که حاضر میشود در مورد فعالیتهای غیرقانونی شرکت در زمینه تبانی در قیمتگذاری برای پلیس فدرال خبرچینی کند.
اطرافیان قهرمان فیلم در تمام مدت برداشتهای مختلف از او دارند. سودربرگ میگوید: «خبرچین! از یک جهت شبیه فیلمی از بیلی وایلدر است و مت دیمن هم انگار جک لمون فیلم اوست.» او ادامه میدهد: «از ساخت فیلمهای «اوشن» لذت میبرم، برای اینکه بازی کردن با دوربین در این فیلمها قابل توجیه است، اما در «خبرچین!»، کار من این بود که اجازه بدهم نقشآفرینی حرف اصلی را بزند و همه چیز ساده باشد.»
سودربرگ به لحاظ کاری یک نابغه است، اما نمیتوان او را یک فیلمساز شورشی دانست. او بیش از 30 پروژه تولید کرده و ماهیت صنعت خود را درک میکند. وقتی استودیو سونی در آخرین لحظه قید سرمایهگذاری روی اقتباسی سینمایی از کتاب بیسبالی «مانیبال» را زد، سودربرگ همچنان خوشبین ماند.
او میگوید: «من این کار را انجام ندهم، یک نفر دیگر انجام میدهد. نگاه نامعمولی برای آن فیلم داشتم، با این حال جوری طراحی شده بود که تا حد ممکن پرفروش باشد.» سودربرگ ادامه میدهد: «اما به عنوان یک تهیهکننده زندگی را درک میکنم. میدانم مدیران استودیوها باید درباره برگشت هشت درصدی سرمایه توضیح بدهند. سود ناخالص در این حرفه عملاً کم است. مردم فروش را در نظر میگیرند، اما هزینهها را در نظر ندارند. از هدر دادن متنفرم.»
سودربرگ بر میگردد، به کولاژ روی دیوار خیره میشود و میگوید: «مثل این است. به نتیجه رسیدم میتوانم از تمام وقتی که با نگاه کردن به این مجلهها هدر دادم، چیزی خلق کنم.» او مکث میکند و ادامه میدهد: «تا وقتی بدانم وقتم را هدر ندادهام، میتوانم با خودم زندگی کنم.»
منبع :: خبر آنلاین / ویل لارنس / ترجمه: علی افتخاری